چند روزیست که قصد انجام کاری را کردهام. و عینِ این چند روز استرس قدمِ اولش را داشتهام که یک تماسِ تلفنی حداقلی است. تماسی که متاسفانه به خاطر یک اهمالِ چندین ساله تبدیل به یک ریسک شده است. امروز دربارهاش با دوست و همکارم صحبت میکردم. گفت: «کلی انرژی مثبت بفرست و انجامش بده!» دیدم راست میگوید، و چه خوب است اگر همیشه کسی باشد تا به یاد آدم بیاورد به جای نگرانی و دلواپسی، فقط باید کمی مثبت بود و با انرژی زد به دل ماجرا...
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
ماجرای کشیدن زنها، چیز دیگریست. زنها با این اندام پیچیدهٔ شگفتانگیز؛ خواه ایستاده، نشسته، به پهلو تابیده، خواه غنوده، آرمیده، شرمآگین و در هم شده، یا جسور و پیرهن از هم گشوده، با این چهرههای معصوم و لوندِ همزمان، این پیکرههای پوشیده در تورها و نورها، روی یک زمینهٔ کلاسیکِ گنگ و تار، به همان میزان که زیبا و مبتذل هستند، فلسفیاند... چیست در باطن اینهمه افسون و افسانه؟

برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
وسط اخبار پسا سفرِ ترا.مپ به عربستان، دارم از نتیجهٔ جستجوهایم دربارهٔ خانوادهٔ لار.یجانیها برایش میگویم. از پدر و مادر عالم و عالمزاده. اما او در حالیکه سرش را بیشتر به سمت تلویزیون میکشاند، به اشارهٔ پرفشارِ دست، دعوتم میکند به سکوت. سرم را به قهر میچرخانم و میگویم: «اوووه. جو بِدهٔ بزرگ!» اخبار مربوطه که تمام میشود به خنده ایراد میگیرد: «شلوغکُنِ بی حد و حصر»!
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی